X
تبلیغات
. . . دوباره پلک دلم می پرد

. . . دوباره پلک دلم می پرد

هرچه من سوختم از آتش فهمیدن بود,کاش از روز ازل هیچ نمی فهمیدم

روزی مردی با خداوند مکالمه ای داشت:خداوندا میخواهم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی است؟

خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی  از آنها را باز کرد،مرد نگاهی به داخل انداخت،درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورشت بود،آنقدر بوی خوبی د اشت که دهانش آب افتاد

افرادی که دور میز نشسته بودند مردنی و لاغر اندام بودند،به نظر قحطی زده می آمدند،قاشق هایی با دسته های بسیار بلند در اختیار داشتند که دسته های قاشق به بالای بازوهایشان وصل بود و هرکدام از آنها به راحتی میتوانستند قاشق خود را پر نمایند اما نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند

مرد با دیدن صحنه ی بدبختی و عذاب آنها غمگین شد،خداوند گفت:تو جهنم را دیدی،حال نوبت بهشت است

به سمت اتاق بعدی رفتند،خداوند در را گشود این اتاق نیز مانند اتاق قبل بود با این تفاوت که افراد دور میز فربه و چاق بودند،مرد گفت:خدایا متوجه نمیشوم؟!خدا فرمود:ساده است،فقط به یک مهارت احتیاج است میبینی؟!این ها یاد گرفته اند به یکدیگر غذا بدهند درحالیکه افراد طمع کار اتاق قبل تنها به خود می اندیشیدند؟!

نوشته شده در سیزدهم آبان 1392ساعت 12:20 توسط الهه| |

به سلامتی روزی که...

اسمم میاد رو لب رفیقام،پوزخند میزنن و میگن:ههههههههههههی....کی فکرشو میکرد؟!


عیدتون مبارک

نوشته شده در چهارم آبان 1392ساعت 12:34 توسط الهه| |

خطاب به یه غریبه:


اینجا،

در دنیای من حتی اگر قرآن هم بخوانی برایت حرف در می آورند،

میگویند:با خدا هم رابطه داری...!

نوشته شده در سی ام مهر 1392ساعت 23:51 توسط الهه| |


گاهی دلم میخواهد دمپایی هایم را تا به تا بپوشم،

تاببینم هنوز هم کسی حواسش به من هست؟!

نوشته شده در بیست و هشتم مهر 1392ساعت 17:35 توسط الهه| |


بیا حواس تقدیر را پرت کنیم،تو صدایش کن...من دزدکی فاصله ها را بر میدارم!

نوشته شده در سوم مهر 1392ساعت 13:9 توسط الهه| |

به زودی این وبلاگ تند تند آپ خواهد شد

چی گفتم؟!
نوشته شده در بیست و هشتم اردیبهشت 1392ساعت 18:55 توسط الهه| |


جای خالی ات مثل کفش سیندرلا

اندازه ی هیچ یک ازمردم شهر نشد!

حتی به زور . . .



سلام

نمیدونم چی بگم؟!از همه معذرت میخوام

اونایی که اومدن کامنت گذاشتن اما کامنتاشون بی جواب مونده شرمنده!!!



خطاب به رها:

فوضولیش به تو نیومده کاسه ی داغ تر از آش

امیدوارم فهمیده باشی؟!


نوشته شده در بیست و هشتم اردیبهشت 1392ساعت 18:49 توسط الهه| |

3 اردیبهشتم اومد و رفت

و من رفتم تو 18 سال!!!

نوشته شده در سوم اردیبهشت 1392ساعت 15:50 توسط الهه| |

به چه میخندی تو؟

به شکست دل من یا به پیروزی خویش!

به چه چیز؟

به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد!

به چه میخندی تو؟

               به دل من که تا به ابد یک لحظه به فکر خود نیست!

 

                                            خنده دار است

                                                              بخند . . .


نوشته شده در بیست و دوم مرداد 1391ساعت 23:5 توسط الهه| |

شماره ی پرواز:سه


مدت سفر:حدود16ساعت


به مقصد:شهر خدا


لطفا کمربندهای ایمنی را بسته


و تا پایان سفر به علامت خوردن و آشامیدن ممنوع توجه فرمایید...


با تشکر

 


التماس دعا 


نوشته شده در دوم مرداد 1391ساعت 12:50 توسط الهه| |

فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم

دلم چون دفترم خالی قلم خشکیده در دستم

گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم

به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم

رفیقان یک به یک رفتند مرا با خود رها کردند

همه خود درد من بودند گمان کردم که هم دردند

شگفتا از عزیزانی که هم آواز من بودند

به سوی اوج ویرانی پل پرواز من بودند . . .

 

نوشته شده در بیست و ششم تیر 1391ساعت 15:30 توسط الهه| |

 

آهای کافه چی

میزهایت را تک نفره کن

نمی بینی همه تنهاییم...؟!

 


سلام

ضمن عرض تبریک تولد امام حسین(ع) و حضرت ابوالفضل(ع)

امیدوارم حالتون خوب باشه

شرمنده که دیگه آپ نمیکنم درگیر درس و امتحان و زندگی بودم

انشالله دیگه اینجوری نمیشه و تند تند پست جدید میذارم

تا پستای بعد:

                  خدانگهدار

نوشته شده در چهارم تیر 1391ساعت 11:48 توسط الهه| |

خدایا حواست هست

صدای هق هق گریه ام

از همون گلویی میاد

که تو از رگش به من نزدیک تری!؟

 

 

۰۳/اردیبهشت/۱۳۹۱ :

تولدم مبارک

 

نوشته شده در یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:6 توسط الهه| |

مادرم سفره ی کرباس سفید باز کرد و به سرش سبزه نهاد

شمع گریان وسط سفره نشست اشک او بر بدن سبزه فتاد

ماهی سرخ و طلایی رنگی که در آن تنگ بلورین جا داشت

هم چنان موج ب رقص آمده بود شاید او خاطره ی دریا داشت

گل نرگس که در آن گلدان بود جلوه ی عید دو صد چندان کرد

سکه ی زرد طلا در دستم می نهم بعد دعا می خوانم

با خدا راز و نیاز است مرا ناگهان یاد تو را می خوانم...

چشم برهم نهم و در اوهام بر دو چشم سیهت می نگرم

آه ای سرو دل آرام هنوز من همان عاشق خونین جگرم

مرغکی از لب دیوار پرید شب عیدی خبر از عید نبود

مرغ بیچاره دلم بود دلم که پرید از لب دیوار وجود

هفت سین نیمه تمام است ولی با خیال تو تمامش کردم

توسن سرکش اوهام و خیال دور میشد که لجامش کردم

 

۲۱ روز دیر:

 

سال نو مبارک

التماس دعا دارم خیلیییییی زیاد

  


توسن:اسب

نوشته شده در بیست و یکم فروردین 1391ساعت 19:53 توسط الهه| |

 

کودکی در دلم به نماز آیات می ایستد

 

هنگامی که یادت پنجره ی احساسم را میکوبد...

 

نوشته شده در نهم اسفند 1390ساعت 23:39 توسط الهه| |

کبریت و گاز وفندک

کلاغ و کبک و اردک

میخچه و جوش و کک مک

ویروس و قارچ و کپک

سنبل و یاس و میخک

رز و لیلیوم و چکاوک

احمد و اصغر و اتابک

بیژن و بهرام و بابک

علی و فرهاد و مزدک

مسلسل و بمب و پاتک

فشنگ و تانک و موشک

تفنگ و فشفشه و نارنجک

آچار و تایر و جک

سه تار و تار و تنبک

کرانچی و چیپس و پفک

تمر و تمرهندی و لواشک

ادویه و زردچوبه و نمک

گلابی و سیب و گرمک

کلم و هویج و زردک

داروگر و سیو و پرژک

آردن و مای و ببک

کنجد و زیتون و کرچک

گندم و ارزن و جوپرک

آیس پگ و کیم و یخمک

کاسنی و بیدمشک و خاسک

قرنیه و چشم و مردمک

ابرو و چشم و عینک

پیر و جوون و کودک

شیرخشک و نی نی و پستونک

اوباما و بوش و مبارک

متوسط و بزرگ و کوچک

دکمه و زیپ و سگک

مگس و پشه و سنجاقک

ماهی و تنگ و پولک

قرقره و نخ و بادبادک

دیوار و گچ و کارتک

زانو و پا و قوزک

Let s go و Come و Come back 

 

ولنتاینتون مبارک

 

نوشته شده در بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 22:8 توسط الهه| |

سلام

شرمنده همه چیه وبلاگ قاطی شده امیدوارم به زودی مشکل حل بشه

برای جبران میخوام تو این پست یه خارج از گود کاملا متفاوت بذارم:

 

اسم شما به ژاپنی چی میشه؟!

A-ka
B-tu
C-mi
D-te
E-ku
F-lu
G-ji
H-ri
I-ki
J-zu
K-me
L-ta
M-rin
N-to
O-mo
P-no
Q-ke
R-shi
S-ari
T-s
U-do
V-ru
W-mei
X-na
Y-fu
z-zi

 

نویسنده:Kutakariku

نوشته شده در بیست و هشتم آذر 1390ساعت 18:38 توسط الهه| |

دوباره کوفه ماند و بیخیالی

گلویی کوچک و آشفته حالی

تو با یک خنجر خونین خونین

من و لالایی و گهواره خالی

نوشته شده در هجدهم آذر 1390ساعت 17:12 توسط الهه| |

پنج وارونه چه معنا دارد؟!

خواهر کوچکم از من پرسيد:


من به او خنديدم


کمي آزرده و حيرت زده گفت:


روي ديوار و درختان ديدم


باز هم خنديدم


گفت:ديروز خودم ديدم،مهران پسر همسايه


پنج وارونه به مينو ميداد


آنقدر  خنده برم داشت که طفلک ترسيد


بغلش کردم و بوسيدم و با خود گفتم:


بعدها وقتي غم


سقف کوتاه دلت را خم کرد


بي گمان مي فهمي


پنج وارونه چه معنا دارد... 

 

نوشته شده در سی ام آبان 1390ساعت 18:46 توسط الهه| |

جانا پر پروانه ی ما را بپذیر

 

عشق دل دیوانه ی ما را بپذیر

 

یک روز دگر مانده به پیمان غدیر

 

تبریک صمیمانه ی ما را بپذیر

 

 

پیشاپیش عید غدیر مبارک

 

نوشته شده در بیست و سوم آبان 1390ساعت 18:53 توسط الهه| |

 

 برگرفته از یه سایت

به امید اینکه کپی برداری از مطالبش پیگرد قانونی نداشته باشه 

 

نوشته شده در نوزدهم آبان 1390ساعت 14:0 توسط الهه| |

به من نگاه کن به من

به من که سبز بوده ام

به من که زرد می شوم

به من که گرم بوده ام

به من که سرد می شوم

 

به من نگاه کن به من

به من که تار بوده ام

به من که پود می شوم

به من که بود بوده ام

به من که دود می شوم

 

به من نگاه کن به من

به من که بی بهار تو

درخت بی جوانه ام

به من که بی وجود تو

خموش و بی ترانه ام

 

به من نگاه کن به من

به من که از فشار غم

شکسته ام خمیده ام

به من که اشک می رود

ز ناودان دیده ام

 

به من نگاه کن به من

به من که با تو بوده ام

به من که بی تو مانده ام . . .

 

نوشته شده در هفتم آبان 1390ساعت 23:22 توسط الهه| |

سلام

دیگه واسه شفای پدربزرگم دعا نکنین...

 

 

مرا دردی است اندر دل اگر گویم زبان سوزد

 

اگر پنهان کنم کنم ترسم که مغز استخوان سوزد

 

منجم کوکب بخت مرا از برج بیرون کن

 

که من کم طالعم ترسم ز آهم آسمان سوزد

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در سی ام مهر 1390ساعت 22:28 توسط الهه| |

سلام

 

امیدوارم همگی شاد و سرحال باشین

اومدم ازتون یه خواهش بکنم:

هرکی این پستو میخونه لطفا یه صلوات بفرسته و

واسه ی سلامتی همه ی مریضا دعا کنه از جمله پدربزرگ من

الان که دارم این پستو تکست میکنم پدربزرگم توی بیمارستانه

صبح ساعت ۷ بردنش نمونه برداری...................دعا کنین دوباره سلامتیش برگرده

باورتون نمیشه وقتی توی رختخواب خوابیده بهش نگاه میکنم دلم آتیش میگیره

 

واسش دعا کنین...............ممنون

 

نوشته شده در بیست و چهارم مهر 1390ساعت 13:45 توسط الهه| |





مطمئن باش و برو

ضربه ات کاری بود

دل من سخت شکست

و چه زشت . . . !

به من و سادگیم خندیدی . . .

دل من سخت شکست به تو و عشقی که پر از یاد تو بود

و به یک قلب یتیم که خیالم می گفت:

تا ابد مال تو بود . . .

تو برو

برو

تا راحت تر تکه های دل خود را سر هم

بند زنم!
نوشته شده در پانزدهم مهر 1390ساعت 18:4 توسط الهه| |

با عرض پوزش از آقایون

این پست فقط جنبه ی شوخی داره:

 

از خدا میپرسن چرا دخترا ناقض العقلن؟

خدا گفت:چون اگه ناقص العقل نبودن زن مردا نمیشدن

 

روز دختر بر همه ی دخترا مبارک

 

نوشته شده در هفتم مهر 1390ساعت 18:18 توسط الهه| |


سلام

امیدوارم حال همتون خوب باشه

فعلا این عکسارو آپلود کردم اگه خوشتون اومد کامنت بذارین تا بیشترش کنم..........

واسه دیدن عکسا برین تو ادامه ی مطلب

خوش باشین و موفق


ادامه مطلب
نوشته شده در بیست و ششم شهریور 1390ساعت 17:29 توسط الهه| |

باور نکردنی تر از این نمیشد


لحظه ای که خودم را داخل شهری یافتم که هرکس آرزوی یک ثانیه آنجا بودن را دارد

لحظه هایی که برای دوری از چشم اعراب بیرون از مسجد پیامبرت به خواندن زیارت دسته جمعی مشغول می شدیم

لحظه ی اول دیدن گنبد خضراء پیامبرت را

آری خوب به یاد دارم                                

لحظات طلوع خورشید که مناره های وسط مسجد مانند چتری آغوش باز می کردند تا سایبان زائرین باشند                       

و اما کم کم لحظه ی وداع فرا رسید...


با سرعت هرچه تمام تر از جاده ها عبور می کنیم و در هر دقیقه ده ها کیلومتر از مدینه ی پیامبرت فاصله میگیریم

اما در عوض به شهر خودت نزدیک می شویم

آن لباس ها ی سراسر سفید و آن لبیک گفتن ها ی مسجد شجره و مسجد تنعیم چقدر زود گذشتند

لحظه ای که در حال احرام سهوا خودم را در شیشه ی اتوبوس نگاه کردم و ناگاه به خاطرم آمد که محرم هستم


آن دم که به زمین مسجدالحرامت چشم دوخته بودم و همین که سر برآوردم عظمتت را در یک نگاه دریافتم

وقتی سر بر سنگ فرش کف مسجدت نهادم و اشک می ریختم حس کردم به نهایت خواسته هایم رسیده ام


با چه شوقی دور کعبه ات می گشتم............................صفا و مروه ات را با چه عشقی طی می نمودم


فقط تو میدانی      

و اما آن ساعت نحس فرارسید

یک ثانیه ماندن در فرودگاه جده به اندازه ی یک سال می گذشت

آری دوازده ثانیه ی سفر تمام شد . . .


نوشته شده در بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 20:47 توسط الهه| |

کوله بارت بربند

شاید این چند سحر فرصت آخر باشد

که به مقصد برسیم

بشناسیم خدا را و

بفهمیم که یک عمر چه غافل بودیم



سلام خوبین؟؟؟

میدونم واسه ماه رمضون یکم دیر پست گذاشتم ولی در عوض الان میتونم بگم:


نماز روزه هاتووون قبووول


سحر و موقع افطار یاد منم باشین فقط به فکر شکم نباشین.....................


نوشته شده در شانزدهم مرداد 1390ساعت 23:0 توسط الهه| |

 

ما شقایق های طوفان خورده ایم

سیلی ناحق فراوان خورده ایم

 

ساقه ی احساسمان خشکیده است

زخم ها از تیغ و طوفان خورده ایم

 

هیچکس ویرانیم را حس نکرد

وسعت تنهاییم را حس نکرد

 

درمیان خنده های تلخ من گریه ی پنهانیم را حس نکرد

در هجوم لحظه های بی کسی درد بی کس ماندنم را حس نکرد. . .

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری
 ششم www.pichak.net كليك كنيد
 

سلام سلام

زیارتم قبول.............

خوبین؟؟؟

در نبود من بهتون خوش گذشت؟؟؟

من ازونجا کامنتارو چک میکردم فقط چون کاماشون

فارسی نداشت نتونستم واستون پست بذارم

 

نوشته شده در سی ام تیر 1390ساعت 19:9 توسط الهه| |

Design By : Mihantheme